سفرنامه ي ابوذر
مي نويسم تا هم مطلبي رو كه دوست دارم دوستان بخونن در بلاگم قرار بدم و هم كمي از خستگي و استرس كارهايي كه سرم ريخته كم كنم.
چند وقت پيش با يكي از دوستان رفتم خوابگاه ابوذر . سفرنامه ي ابوذر رو شروع مي كنم .
از نگاهباني رد مي شويم . نگهبان نديد، شايد هم ديد و اهميت نداد . اينجا خوابگاهي است در وسط شهر، كه من بعد از اتمام تحصيل درون آن را ديدم . محوطه اي كه نه مي توان گفت بزرگ است و نه كوچك . شايد بهتر است از اين پس خوابگاه را بازار بنامم . «هان محمد دوباره غير قانوني اومدي تو ، تو اصلا مگه اينجا اتاق داري» و تيكه هايي كه بار دوست شفيق ما مي كنند . از اينجا را محمد توضيح مي دهد . اتاق هايي با سقف بلند كه يك ديوار آن كلا شيشه است . بازار بوده و برخي گفته اند استبل ، آن قديم ها كاروان ها را سرايي بوده تا بيايند و بروند . «اين اتاقا با بخاري گازي هم گرم نميشه» و اينجا هنوز نفت قوت غالب مردم است . راهرو هايي بلند كه و جايي كه مثلا اتاق مطالعه است . از در كه وارد مي شدي همين مثلا مطالعه خانه بود و انتهاي راه رو هيچ . هيچ را نمي تواني تصور كرد ، آنجا كه بچه ها بايد از حياط بگذرند تا شايد به دستشويي ها برسند .
اتاقي پوشيده از كاغذ هاي زرد رنگ ستاره گونه كه محيط را دخترانه كرده ؛ تا نشان بدهد كه چند ترم خانم هاي همكلاسي در اين بازار مكاره ساكن بودند «فكر كنم يكي اينجا اسمش ستاره بوده» «يا شايد هم نجمه ، خوب ستاره ست ديگه» و از حياط مي گذريم. در طرف ديگر حياط باز هم همين داستان است و 3 دستشويي براي n اتاق . شايد بايد مهندس آريان به صاحبان دانشگاه GPSS بياموزد تا اين مساله را حل كنند : 3 حمام داريم كه هر كدام 20 دقيقه در اختيار يك فرد قرار مي گيرند . در طول 24 ساعت چند نفر از اين حمام استفاده مي كنند . در فرض مساله زمان خواب و كلاس و شلوغي و زمستان منظور شود . «حاجي ديدي اينا رو ، حالا بريم دستشويي جديد ها رو ببين» و موضوع هنوز هم دستشويي است . از حمام هم حرف زديم و شايد كسي چاي تعارف كرد و از طرف ديگر حياط به سمت انتهاي حياط رفتيم . در تمام اين مدت در دلم احساس ناراحتي مي كردم . تصور حياطي پر از برف زمستان سخت پارسال و دوستاني كه اينجا ساكن بودند . خواهرم مي گفت «پوست شما ها مثل كرگدنه ، سرما گرما حاليتون نيست» ، اما آنها كه مثل ما نبودند . بعد از چند دقيقه به محلي رسيديم كه زمين بازي بود و كنار آن چند سرويس جديد بهداشتي ، سري زدم و آمدم . ساختماني مسكوني مشرف به زمين بازي بود و اين يعني يا تفريح كن و يا عفتت را حفظ كن . و باز هم دلتنگي از مسير ها ، اتاق ها ، و فضايي كه از دست رفته است .
شايد روزي كسي اين بازار را خوابگاه كند . خدا را چه ديدي.
و خداحافظي كردم . يادم آمد آن كه در نگهباني بود روزي عمرشاه مان را خراب كرد ، اما امروز كسي به ما چيزي نگفت .
چند وقت پيش با يكي از دوستان رفتم خوابگاه ابوذر . سفرنامه ي ابوذر رو شروع مي كنم .
از نگاهباني رد مي شويم . نگهبان نديد، شايد هم ديد و اهميت نداد . اينجا خوابگاهي است در وسط شهر، كه من بعد از اتمام تحصيل درون آن را ديدم . محوطه اي كه نه مي توان گفت بزرگ است و نه كوچك . شايد بهتر است از اين پس خوابگاه را بازار بنامم . «هان محمد دوباره غير قانوني اومدي تو ، تو اصلا مگه اينجا اتاق داري» و تيكه هايي كه بار دوست شفيق ما مي كنند . از اينجا را محمد توضيح مي دهد . اتاق هايي با سقف بلند كه يك ديوار آن كلا شيشه است . بازار بوده و برخي گفته اند استبل ، آن قديم ها كاروان ها را سرايي بوده تا بيايند و بروند . «اين اتاقا با بخاري گازي هم گرم نميشه» و اينجا هنوز نفت قوت غالب مردم است . راهرو هايي بلند كه و جايي كه مثلا اتاق مطالعه است . از در كه وارد مي شدي همين مثلا مطالعه خانه بود و انتهاي راه رو هيچ . هيچ را نمي تواني تصور كرد ، آنجا كه بچه ها بايد از حياط بگذرند تا شايد به دستشويي ها برسند .
اتاقي پوشيده از كاغذ هاي زرد رنگ ستاره گونه كه محيط را دخترانه كرده ؛ تا نشان بدهد كه چند ترم خانم هاي همكلاسي در اين بازار مكاره ساكن بودند «فكر كنم يكي اينجا اسمش ستاره بوده» «يا شايد هم نجمه ، خوب ستاره ست ديگه» و از حياط مي گذريم. در طرف ديگر حياط باز هم همين داستان است و 3 دستشويي براي n اتاق . شايد بايد مهندس آريان به صاحبان دانشگاه GPSS بياموزد تا اين مساله را حل كنند : 3 حمام داريم كه هر كدام 20 دقيقه در اختيار يك فرد قرار مي گيرند . در طول 24 ساعت چند نفر از اين حمام استفاده مي كنند . در فرض مساله زمان خواب و كلاس و شلوغي و زمستان منظور شود . «حاجي ديدي اينا رو ، حالا بريم دستشويي جديد ها رو ببين» و موضوع هنوز هم دستشويي است . از حمام هم حرف زديم و شايد كسي چاي تعارف كرد و از طرف ديگر حياط به سمت انتهاي حياط رفتيم . در تمام اين مدت در دلم احساس ناراحتي مي كردم . تصور حياطي پر از برف زمستان سخت پارسال و دوستاني كه اينجا ساكن بودند . خواهرم مي گفت «پوست شما ها مثل كرگدنه ، سرما گرما حاليتون نيست» ، اما آنها كه مثل ما نبودند . بعد از چند دقيقه به محلي رسيديم كه زمين بازي بود و كنار آن چند سرويس جديد بهداشتي ، سري زدم و آمدم . ساختماني مسكوني مشرف به زمين بازي بود و اين يعني يا تفريح كن و يا عفتت را حفظ كن . و باز هم دلتنگي از مسير ها ، اتاق ها ، و فضايي كه از دست رفته است .
شايد روزي كسي اين بازار را خوابگاه كند . خدا را چه ديدي.
و خداحافظي كردم . يادم آمد آن كه در نگهباني بود روزي عمرشاه مان را خراب كرد ، اما امروز كسي به ما چيزي نگفت .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۷ ساعت 0:10 توسط علي
|